img not found

شهید وهاب شهرانی کرانی

  • تاریخ تولد: 13391115
  • فرزند: شيرآقا
  • محل شهادت: فکه
  • تاریخ شهادت: 1361/11/18





زندگینامه


وهاب پانزدهم بهمن 1339، در روستای کران از توابع شهرستان فارسان به دنیا آمد. تا سوم متوسطه در رشته ریاضی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سال 1360 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. هجدهم بهمن 1361، با سمت فرمانده گروهان در رقابیه به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و هجدهم آذر 1369، پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. (شهید علاوه بر فرمانده گروهان، مسئول تبلیغات سپاه و خبرنگار نیز بوده است)

وصیتنامه


:-کدشناسائى : 1445551 -نام‌خانوادگى : شهرانى کرانى -نام : وهاب (بسم الله الرحمن الرحیم ) «رب اشرحلى صدرى ویسرلى امرى واحلل عقده من لسانى یفقهواقولى » (انا لله وانا الیه راجعون :ماهمه از خدائیم وبسوى خداوند باز مى گردیم ) . بنده حقیر سراپاتقصیر وهاب شهرانى فرزند شیرآقا اهل وساکن کران وظیفه ام پاسدارى ازانقلاب وعضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامى ایران شهرکرد متاهل وداراى زن ویک پسر بنام یاسر هستم،ازآنجاکه‌امروز وامشب که دارم این صحبتها را میکنم شب حمله وسیعى به بعثیون عراقى است ،باتوجه به‌صحبت‌بعضى دوستان ودرخواستهاى این عزیزان بخود اجازه دادم که چند کلمه اى هم از خودم صحبت کنم من‌که‌برنامه رادیوئى تهیه مى کردم،دررابطه‌باخانواده‌هاى‌شهداء اگرپیام مکتوب یابصورت گفتارى‌ازشهیدان‌باقى‌مانده بود ،برایم جاى بسى خوشحالى بود زیرا مى توانستم آنها رابخوبى به مردم برسانم وباتوجه باینکه‌هرکسى خونش پیامى دارد وباید روشنگرراه‌عده‌اى‌دیگرگردد هرچند حقیر آن لیاقت راندارم ومطمئن هستم ، لازم دانستم امشب‌که با کوله بارى از گناه ومعصیت مى روم تا اگر خدا قبول فرماید به دیدارش‌نائل‌شوم کلماتى چند براى عزیزان صحبت کنم بنده در سال 1339درروستاى کران درخانواده اى‌بسیارمستضعف وخان زده بدنیا آمدم ،همانطور که بعضى دوستان واهالى منطقه میزدج وشهرکرد وبعضى هاى دیگر با بنده آشنایى دارند دوران تحصیلات ابتدائیم را در همان روستاى کران تمام کردم وسه سال دوره راهنمائى را با مشقت فراوان که هم کلاسیهایم شاید بیشتر بیادداشته باشند در آن سرما وکولاک شدید منطقه خودمان از کران به فارسان میروفتیم‌ودرس میخواندم وبعد از آن باهمت برادر عزیز وبزرگوارم این نور چشم این برادرى که همه چیزم اوست،مظاهر عزیز که شبانه درس میخواند وروزها در ذوب آهن اصفهان کار میکرد فشار طاقت فرسائى راتحمل مى کرد بنده توانستم در اصفهان ادامه تحصیل دهم تا دوم نظرى (رشته فیزیک ریاضى) درآنجا بودم بعد هم دردبیرستان آیت الله شهید مظلوم بهشتى شهرکرد به تحصیل ادامه دادم آمدنم به شهرکرد مصادف با اوج انقلاب اسلامى بود کم وبیش با برادران در تظاهرات وراهپیمائى ها شرکت داشتیم برنامه هاى مختلفى را دنبال میکردیم .بعدازپیروزى انقلاب به کمیته رفتم ومدتى درآنجا بودم بعد از مدتى سپاه تشکیل شد به سپاه آمدم وفعالیتهاى خود رادر غالب سپاه انجام دادم ودوباره به کمیته برگشتم ودر کمیته فعالیت میکردم تا اینکه از همه دست کشیده وتحصیلات خود راادامه‌دهم‌امانتوانستم به خود بقبولانم که صرفا به تحصیل ادامه دهم این بود که برادران ازصدا وسیما ى جمهورى اسلامى شهرکرد بنده را دعوت کردند وخواستند که با آنها همکارى کنند .مدت 9ماه در آن مرکز مشغول نویسندگى وگویندگى‌بودم در همین اوقات بود که جنگ تحمیلى عراق شروع شد بارها خواست به جبهه بروم اما چون پاسدار نبودم موافقت نکردند زیرا آن زمان فقط پاسداران به جبهه مى رفتند ، لذا تصمیم گرفتم دوباره به سپاه‌پاسداران‌انقلاب‌اسلامى بازگشتم وتاکنون که تقریبا مدت 22ماه است که در سپاه پاسداران انقلاب اسلامى شهرکرد فعالیت‌دارم اززمانى که‌به سپاه رفتم برحسب وظیفه شرعى مسئولیتهاى مختلفى را بعهده گرفتم اکثر کارم در روابط عمومى سپاه بود برنامه رادیوئى سپاه را اداره واجرا میکردم ومدتى به اداره‌کل‌ارشاداسلامى استان دعوت شدم ودر آنجا به‌خدمت‌مشغول‌گردیدم پس از طى مدتى ازارشاد به سپاه برگشتم ودرسپاه شهرکرد ودرواحدهاى مختلف کارکردم دوباره از طرف ارشاد اسلامى دعوت کردند که به آنجا بروم وباز هم با مسئولیت قبلى واضافه برآن سرپرستى اداره کل ارشاد اسلامى را به بنده واگذار کردند تا اینکه ماموریتم در آنجا نیز به پایان رسید وبه سپاه رفتم فعالیتهاى خود را بار دیگر در قسمتهاى مختلف آن ازجمله عملیات سپاه ادامه دادم تا اینکه به اسرار برادرم به روابط عمومى رفتم واین دفعه نیز مسئولیت برنامه رادیوئى رابعهده ام گذاشتند و پس از مدتى که این لحظات عمرم جزءآن حساب مى شد بعنوان مسئولیت هماهنگى روابط عمومى سپاه پاسداران شهرکرد منصوب شدم در تمام‌مسئولیتها سعى کردم آنطور که بایدوشاید به نحو احسن کارم را انجام دهم ،خودم ،میدانم وبیش ازهرکس میدانم که لغزشهایى هم داشته ام والان که شاید آخرین لحظات عمرم را میگذرانم ازخدا میخواهم که مرا عفو کندواماهمینجاوصیتى‌به‌پدرومادروبرادران‌وخواهران ودوستانم وکسانى که بنده را مى شناسند بکنم ، اول حضور همه سلام عرض کرده وامیدوارم که مرا ببخشند وآنچه حق برگردنم دارند حلال کنند ،دوم از برادر عزیزم ،برادر بزرگوارم مظاهر عزیز میخواهم مراببخشد وآنچه خدمت به من کرده ومرا در زندگى ام یارى کرده دراین مسیر حق قرارداد حلال کند و ببخشد وهمینطور شیرویه عزیزدرحرکتهاى بنده و زندگیم نقش موثرى داشت سلام عرض میکنم واز او نیز میخواهم که مرا ببخشد وحق را به من حلال کند از پدر عزیز واین پدر بزرگوارم واین پدرفهمیده این مرد زحمت کشیده میخواهم که بنده را عفو کند وببخشد ازمادر مهربانم نیز کمال‌تشکررادارم‌وبگویم اى مادر عزیز ازاینکه میروم ناراحت نباش ومطمئن باش که در این راه جوانان بزرگى رفتند عزیزان عزیز ازحقیر رفتند بزرگانى چون سردار شهید اسلام چمران ،بهشتى ،رفتند .چه بگویم امام حسین (ع ) وعلى اکبر(ع) دراین راه رفتند ازمادرم مى خواهم که در همه حالت صبور باشد ،ناراحت نباشد مادرم من دوست دارم که باروحیه قوى که دارى به زنان روستاییان درس شهادت وشهادت‌طلبى‌بدهى،دوست دارم باز هم درجلسه هایى که گرفته مى شود دعوت هایى که مى شوى جاهایى که میروى خانه اقوام‌وغیره ...آنها راارشاد وراهنمائى کنى دوست دارم که تنها فرزندم یاسر عزیزم را مواظبت کنى ونگذارى که به او بد بگذرد وهمین جا بگویم که چرا من این طور حرف میزنم اول اینکه جلوى‌احساساتم‌راوبارصحبتهایى راکه بمن کرده اند نمى توانم بگیرم ، مدتى که در جبهه بودم مریض شدم وسرما خوردگى شدیدى پیدا کردم ودرست نمى توانم صحبت کنم ازخواهرانم نیز میخواهم که مرا ببخشند .ودر سوگم گریه نکنند واز برادر عزیزم على میخواهم که همچنان در راه اسلام برود وبیشتر مواظب خودش باشد واز دیگر برادرانم نیز تقاضا میکنم که درس خودشان را ادامه بدهند ، داریوش عزیز(نورالله ) ازاین طلبه عزیز میخواهم که واقعا به تحصیلات خود ادامه دهد ودر آینده‌روحانى بزرگوارى بشود تابتواند به جامعه خدمت زیادى بکند اما ازکلیه دوستان ، پسرعموها ،دائى‌هایم،پسرانشان ،عموها ،وازهمه خداحافظى میکنم . وامیدوارم که اگر ازبنده بدى دیده اند مرا ببخشند وعرض کنم که بنده در دنیا چیزى نداشتم واقساط وامى که به بانک استان شهرکرد بده کارم ماهانه 930تومان‌ازحقوقم بپردازند ومقدارى پول هم به یکى‌ازبرادران‌بده‌کارم که همان مقدار رااز یکى ازبرادران طلبکارم وبه شیرویه گفته ام بگیرد وبپردازد ،ازهمسرم میخواهم که فرزندم رادر راهى که خودم رفتم تربیت کند واز کلیه عزیزان که درسپاه پاسداران انقلاب اسلامى در ماموریتهاى بازفت ، اردل ، ناغان ، کوهرنگ ،وتمام این استان در رادیو وتلویزیون ،اداره کل ارشاد اسلامى کمیته انقلاب ودادگاه انقلاب ، حزب جمهورى اسلامى وهرجاى دیگر بابنده آشنا شدند و به هرطریق رفت وراهى داشتند طلب بخشش میکنم دراین شب خدا دراین شب قدر لحظاتى(ساعت‌11شب )که آماده ایم تا ساعت (بعداز نیمه شب براى حمله به خط مقدم اعزام شدیم به خون همه شهداى انقلاب اسلامى وشهداى آینده وشهداى اسلام قسمتان میدهم که جزء راه (اسلام فقاهتى ) راهى‌رانپیمائید بیشتر به خود سازى پرداخته وغل وغش ها وسیاست بازى ها ودیگر راههایى که انسان رابه‌انحراف‌میکشند نروید وبخدا بیشتر توجه کنید .انشاءالله خداوند اسلام وامام امت را یارى میکند وخداوند این بتشکن زمان روح خدا اسطوره واسوه تقوا را حفظ فرماید من در زندگى دوامید وآرزو داشتم وحالا به سه امیدوآرزو مبدل شد اولا آرزو داشتم که امام عزیز را زیارت کنم که خوشبختانه تا این لحظه موفق شدم وبا خانواده هاى شهدا ءبه زیارتش رفتم دوم اینکه به مکه معظمه بروم ، این آرزو برآورده نشد سوم اینکه قبر آقا امام حسین (ع ) رازیارت کنم که با این امید وآرزو در این راه گام برمیدارم اگر خدا بخواهد ومصلحت بداند .دوباره تکرا میکنم امشب که دارم صحبت میکنم هفذهم بهمن سال 1361است در منطقه رقابیه گردان ذوالفقار باماموریت تهیه گزارشات ،گزارشات رادیوئى‌و عکس بردارى از جبهه به اینجا آمدم که البته برادران بااعزام بنده زیاد مخالف بودند وبهرحال با اصرارهائى که شد اجازه دادند به جبهه بیایم وخوب شد یادم آمد سلامى هم خدمت امام جمعه عزیزومحترم وبزرگوار ودانشمند مان جناب آقاى تقوى عرض کنم ، گاهى اوقات در حضورش تندى میکردم امیدوارم که‌مراببخشدوسعى فرماید مدت بیشترى در این استان تشریف داشته باشد ومسائل واقعى جامعه راهمانطورکه‌مى‌فرماید بازهم گوش زد کند تا اینکه خطوط انحرافى در بین مردم رشد نکندو افرادى که مانند طبل توخالى هستند در راس امور قرار نگیرند واز استاد عزیزم جناب آقاى نبوى فرمانده محترم سپاه پاسداران نیز معذرت میخواهم زیرا ایشان به بنده فرمودند تا قبل ازحمله مى توانید در جبهه باشید اما نتوانستم خودم را کنترل کنم زیراپیرمردانى‌نودساله‌وکودکانى 13ساله در رزم شرکت کنند وبنده بى نصیب بمانم ؟لذامن با اسلحه اى که دارم با همین دوربین و ضبط صوت ومیکروفونم امشب به خط مقدم بروم و یاران باهم وپابه پاى آنها حرکت میکنم ومیجنگم ، امیدوارم که خداوند قبول کند وخداوند ظهور آقا امام زمان (عج ) رانزدیک گرداند وهمچنین به روان پاک شهداى عزیز چون شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتى ، شهید دستغیب ،شهید رجائى ، شهید باهنر ودیگر شهیدان وشهید عزیزم این برادر عزیز سعید لطفى که مظلوم شهید شد درود میفرستم .امیدوارم که بتوانم بزودى با آنها دیدار کنم واز خداوند متعال عاجزانه طلب مغفرت مینمایم دیگر مزاحم عزیزان نمى شوم فقط دعایم این است : اللهم انا نرغب علیک فى دوله الکریم تعذبه الاسلام واهله ونذل به النفاق واهله . والسلام تذکر :این وصیتنامه ازنوار پیاده شده است .