img not found

شهید محمدباقر رحمانی

  • تاریخ تولد: 21 تیر 1331
  • فرزند: حسين علي
  • تاریخ شهادت: 29 مرداد 1358





زندگینامه


محمد باقر رحمانی محمدباقر رحمانی، فرزند حسینعلی، در سال ۱۳۳۱ در شهرستان بیجار به دنیا آمد.۱ او نزد پدرش آیت الله رحمانی پرورش یافت و در ۷ سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت و تمامی فامیل، محمدباقر را نزد بچه ها الگو و سرمشق قرار می دادند. دوره ابتدایی و راهنمایی را در بیجار به پایان رساند و بعد برای ادامه تحصیل به تبریز رفت و پس از مدتی به مدرسه دارالفنون تهران رفت و در رشته ریاضی دیپلم گرفت. از سال ۱۳۵۱ تحصیلاتش در رشته مدیریت و اقتصاد دانشگاه کرج ادامه یافت و در سال ۱۳۵۵ موفق شد در این رشته تحصیلاتش را به پایان برساند. برای تمام اوقات فراغتش بسیار دقیق و به جا برنامه ریزی و اکثرا کتب اسلامی را مطالعه می کرد. بسیار قرآن می خواند و به تفسیرهای قرآن علاقه مند بود، مخصوصا تفسیر المیزان را هر جا می رفت با خودش می برد. با اینکه کتاب های شهید مطهری ممنوع بود، سری کامل منتشر شده آن را و نیز مجموعه منتشر شده حزب جمهوری اسلامی را داشت. به ورزش کشتی علاقه زیادی داشت و در مسابقات کشتی دانشجویی سال ۱۳۵۲ نایب قهرمان کشور شد و مدال نقره گرفت. همچنین به تیراندازی و سوارکاری نیز علاقه داشت. ایشان خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی بود و یکی از کسانی بود که در مقابل حزب خلق مسلمان ایستادگی می کرد و به آنها و نشریات آنها در روزنامه حزب پاسخ میداد و با دلیل و برهان هر آنچه را که بافته بودند پنبه می کرد. او کتابخانه حزب جمهوری اسلامی را در بیجار راه اندازی کرد. برادرش می گوید: «قبل از انقلاب از زمان دانشجویی فعالیتش شروع شده بود. از مکاتبات رئیس مدرسه عالی آن زمان با حفاظت این امر مشهود است. در تمامی راه پیمایی ها حضور داشت. در جریان جمعه سیاه ایشان به حدی فعالیت داشت که عده ای از دوستانش می گفتند که به شهادت رسیده، در حالی که همراه مردم کرج به شهربانی آنجا حمله و آنجا را تسخیر می کنند و اسلحه های زیادی را به شهرستان بیجار می آورند. چون تعداد زخمیها زیاد بود و محمد در بیمارستان حضور داشت با سر و وضع خونی دیده شده بود که در بیجار شایع گردید به شهادت رسیده است و حتی پدرم را برای ادای نماز میت خواستند و جنازه شهیدی از گرگان آوردند، فکر کردند محمد باقر است و هنگامی که برگشته بود، می گفت: مادر، شما باید آماده باشی از تو می خواهم برایم دعا کنی تا این سعادت نصیبم شود.۳ حتی همسرش از ما می خواست به محمد بگویید که بیشتر در خانه باشد و خواهش می کرد کمی او را به آرامش دعوت کنیم. می گفت: چند مدت پیش به راهپیمایی رفتیم و محمد آن قدر جلو رفت که من به دلیل استنشاق گاز اشک آور بچه چند ماهه ام را سقط کردم.؟ عشق و علاقه عجیبی به امام داشت و با امام (ره) و با علما و رجال سیاسی و نظامی کشور ارتباط داشت.»ه آقای نصیر - که به عنوان خادم در منزل ایشان بود- می گوید: «هر وقت که امام سخنرانی می کردند، محمد در حالی که گریه می کرد با تمام حواس و بسیار خاضع متوجه ایشان میشد. من بی سواد بودم و نمی توانستم فارسی صحبت کنم به لطف محمد با سواد شدم و قرآن را فرا گرفتم.»" قبل از انقلاب همیشه منزلشان شلوغ بود. اعلامیه می آوردند و سخنرانی می کردند. از همدان اسلحه به بیجار می آوردند و بین دوستانشان تقسیم می کردند. از تهران اعلامیه می آوردند. با آیت الله طالقانی و با مراجع تقلید در قم و تهران در ارتباط بود و از آنها دستور می گرفت. برادرش می گوید: «همیشه ایشان را در حال مطالعه و سخنرانی میدیدم. از طرف یکی از انقلابیون بلند پایه دستور گرفته بود که سری به ساوه بزند و به اوضاع آنجا سروسامان بدهد. همراه ایشان به ساوه رفتیم. با چند نفر ملاقات کردیم و برای آنها چند جلسه تشکیل داد و کمیته انقلاب را در ساوه تشکیل داد و یکی- دوبار راهپیمایی راه انداخت و بعد از اینکه کمیته ساوه را به دست یکی از بچه های انقلابی سپرد به کرج بازگشتیم. و نیز می گوید: «یک شب افراد شاه اطراف خانه رحمانی را محاصره کردند. با سنگ تمام شیشه ها را شکستند. ایشان اسلحه کمری داشت. آن را برداشت و به طرف در رفت اما من جلوی ایشان را گرفتم آنها می خواستند از دیوار خانه بالا بیایند اما نتوانستند و بعد از کلی فحش و ناسزا پراکنده شدند. شب بعد- که پدر ایشان در مسجد سخنرانی می کردند دوباره ریختند و گاز اشک آور پرتاب کردند و توسط بچه های مسجد و آقای توکلی به طرف آنها حمله کردند. بعد از آن ماجرا جلسه ای ترتیب دادند و کمیته انقلاب تشکیل شد و اسلحه هایی را تقسیم کردند از آن به بعد دیگر جرأت اظهار وجود نداشتند.» در روز ۱۲ محرم یک عده از چماق داران رژیم به منزل ایشان در کرج حمله می کنند و ایشان و خانواده را بسیار مورد شکنجه قرار می دهند. محمد فرار می کند و به بیجار می رود و در جواب مادر که بسیار ناراحت بود، می گوید: «مادر جان، ما باید خودمان را برای مراحل بالاتری آماده کنیم و اصلا ناراحتی ندارد.» بعد از شهادت استاد نجات اللهی سر از پا نمی شناخت و دائما در صف اول مبارزین بود. هنگام تشییع جنازه، ساواک و عوامل شاه با آنها درگیر شده بودند، اما پایداری ایشان و دیگر دوستانش نقشه آنها را خنثی می کند و موفق به تشییع جنازه آن استاد میشوند. با پیروزی انقلاب به پیشنهاد دکتر چمران از شرکت نانچی تهران استعفا میدهد و به تمام حقوق و مزایای آن شرکت پشت پا میزند و فرماندهی سپاه بیجار را قبول می کند. بعد از زیارت امام (ره) به کردستان می آید تا به درگیری های آنجا خاتمه دهد و چون امام فرموده بودند: «پرونده شما فرماندهان سپاه هفته ای دو بار نزد امام زمان (عج) می رود.» او مدرک لیسانس خود را پاره می کند و می گوید: «نمی خواهم هیچ دلبستگی به این دنیا داشته باشم.»" برادرش می گوید: «در تمامی صحنه های سیاسی و فرهنگی حضور فعال داشت. زمانی که ایشان با استاندار وقت در افتاد همه می گفتند کار مشکل و بزرگی است ولی او در کمال شجاعت و در نهایت صداقت گفته بود تا انقلاب هست سپاه هست و سپاه احیا کننده اسلام است و برخورد کرده بود و او را سرجایش نشاند.۱ بارها میدیدم که شبها غذا بیرون می برد؛ اما نمیدانستم برای چه کسی می برد. بسیار صبور و شاکر بود و هنگام بروز مشکلات فکر می کرد و در نهایت توانش آنها را حل می کرد. با همه ارتباط کامل و عاطفی داشت و به پدر و مادر بسیار احترام می گذاشت. به نماز جماعت اول وقت اهمیت می داد و از کسانی که اختلاف بین شیعه و سنی می اندازند بدش می آمد و همواره توصیه می کرد باید اتحاد ما به جایی برسد که شیعیان برای سنیها سجاده پهن کنند و آنان برای شیعه مهر بگذارند و از ایادی استکبار جهانی و حضور اسراییل در آن منطقه بسیار ناراحت بود.»۱ آقای قاسمی، همرزم، می گوید: «سال ۱۳۵۹ - ۱۳۵۸ به عنوان فرمانده بیجار انتخاب شده و برای تشکیل سپاه تامین اعتبار می کرد و فعالیتش چشمگیر بود و اوقاتی را برای تشریح موازین انقلاب و مسایل انقلاب برای مردم سخنرانی می کرد و در مساجد مراسم زیارت و ادعیه برپا می کرد و با قرآن درس می داد و ممکن نبود در جایی باشد و نماز جماعت برگزار نکند و غالبا خودش پیش نماز بود. تمام کارهای جمعی را دسته بندی می کرد و با برنامه ریزی دقیق مسئولیت هر کس را مشخص می کرد. بسیار متواضع و خاشع بود. همه او را یک فرمانده لایق میدانستند. نسبت به بیت المال حساس بود و دقت می کرد. حتی به یکی از نیروها که ماشینش را در اختیار سپاه قرار داده بود و یک روز در حیاط مشغول شستن ماشینش بود، گفت: درست است که پاسدار زحمت کشی هستی و ماشینت را به کارهای سپاه اختصاص داده ای اما این دلیل نمی شود با آب سپاه ماشینت را بشویی.»۱۸ بزرگترین آرزویش شهادت بود. هنگامی که از عملیات بر می گشت ناراحت بود و می گفت: «خداوند من را دوست ندارد که شهید نمی شوم.» پس از پیام امام (ره) راجع به پاوه سراز پا نمی شناخت و می خواست آنجا برود. روز بعد که خبر محاصره شدن نیروهای سپاه را در دو راهی تکاب و سقز شنیده بود، به آنجا رفت در کمین اشرار افتاد و با ضرب گلوله به شهادت رسید. این حادثه در سال ۱۳۵۸ و در ماه مبارک رمضان اتفاق افتاد. برادر شهید می گوید: «زمانی که می خواست برود من در گوش او دعای سحر را خواندم و ایشان من را بوسید و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» هنگام حرکت غسل شهادت کرد و هنگام درگیری بین ۹ نفر از اعضا گروه فقط ایشان به شهادت رسید و با گلوله و خون افطار کرد. لباس سفید پوشیده بود و می دانست هنگام عروج است. ۲۲ ایشان به نماز و فرایض دینی توصیه می کرد و می گفت پشتیبان امام و انقلاب باشید و همچنین می گفت: «هر چه از شیطان فاصله بگیرید، به خدا نزدیک می شوید.»۲۳ به پدرم که به نمایندگی مجلس خبرگان انتخاب شده بودمی گفت: «از شما میخواهم که برای مستضعفین کار کنید.»۲ پیکر مطهرش را در گلزار مطهر شهدای شهر بیجار به خاک سپردند.۲۵ در قسمتی از وصیت نامه اش می خوانیم: «اگر من کشته شدم دستهایم را از تابوتم بیرون بگذارید تا همه بدانند من از دنیا چیزی با خود نبرده ام و چشمهایم را باز بگذارید تا همه بفهمند من کورکورانه کشته نشده ام.»۲

وصیتنامه


:1320573- محمد باقر رحمانى بسم الله الرحمن الرحیم وصیتنامه شهید محمد باقر رحمانى چشمهایم را باز بگذارید تا مردم فکر نکنند که چشم بسته این راه را رفته ام . وصیت پاسدار شهید محمد باقر رحمانى بیجار