
شهید حمیدرضا کاوه
- تاریخ تولد: 25 شهریور 1346
- فرزند: علي اصغر
- تاریخ شهادت: 15 مهر 1364
زندگینامه
حمیدرضا کاوه، فرزند علی اصغر و قدمخیر، در بیست و پنجم شهریور ماه سال ۱۳۴۶ در قروه از توابع کردستان به دنیا آمد. ایشان قبل از اینکه به مدرسه برود، به مکتب خانه می رفت و در آنجا قرآن و همچنین نماز و دیگر احکام را فرا می گرفت از همان کودکی گرایش به دینداری، راستگویی، صداقت و شجاعت داشت. او دوره ی ابتدایی را در مدرسه مهرگان و دوره راهنمایی را در مدرسه کوروش کبیر تا سوم راهنمایی درس خواند. ایشان به انجام فرایض دینی اهمیت خاصی می داد. در مراسم دعای کمیل و نمازهای جماعت و جمعه و همچنین در مراسم عزاداری ماه محرم شرکت فعالی داشت. اوقات فراغتش را با مطالعه کتاب هایی از شهید آیت الله دستغیب، شهید آیت الله مطهری و کتاب های امام می گذراند و همچنین به رشته های خطاطی و نقاشی علاقه داشت و گاهی اوقات به انجام آنها می پرداخت. فردی بسیار بردبار و صبور بود و مشکلات را به راحتی حل می کرد. مشکلات مردم را نیز تا حد توان حل می کرد. پایان دوره تحصیل راهنمایی حمیدرضا مصادف با شروع انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی علیه حکومت ستمشاهی بود. او در این زمان علاوه بر پخش اعلامیه های حضرت امام بین مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. در یکی از شبها- که به طور مخفیانه برای چسباندن اعلامیه های امام به خیابان رفته بود با نیروهای رژیم شاه روبه رو شد، ولی با زرنگی و اعتماد به نفس توانست از دست آنها فرار کند. انگیزه حمیدرضا برای حضور در صحنه اجتماعات و راهپیمایی ها این بود که می گفت: «طبق پیامی که امام دستور داده باید شرکت کنیم و ما سرباز امام هستیم و باید تابع دستورات او باشیم.» با فرمان امام برای تشکیل بسیج حمیدرضا در همان سال ترک تحصیل کرد و وارد پایگاه مقاومت بسیج شهرستان قروه شد. از آن زمان به بعد فعالیت های رزمی خود را پشت سر گذاشت، با گذشت و ایثار وصف ناپذیرش آغاز شد. حمیدرضا در مدتی که به عنوان بسیجی پیرو خط امام بود، از نظر اخلاقی نمونه بارز یک بسیجی مبارز محسوب می شد. او در پایگاه بسیج نگهبانی می داد. بعد از اینکه فعالیتهای او را دیدند و پی بردند فرد فعال و زرنگی است، با خدمت سربازی او در بسیج موافقت کردند. او در بسیج آموزش اسلحه می دید. اوایل که در بسیج بود و خدمت می کرد، حدود یک سال بدون حقوق خدمت می کرد، ولی بعد که عضو سپاه شد حقوق می گرفت، اما حقوقش را برای خانواده های محروم خرج می کرد. حمیدرضا پس از رشادتها و فداکاری های قابل توجه در بسیج عضو رسمی سپاه پاسداران گردید. بعد از انقلاب کارش مبارزه با گروه کومله و دمکرات و منافقین بود. حمیدرضا در بحرانی ترین لحظات کردستان جهت شرکت در دوره های آموزشی به سنندج اعزام شد. پس از آن جهت انجام ماموریت به شهرستان دیواندره رفت و در قسمت عملیات سپاه آن شهرستان مشغول به خدمت شد. کاوه با این که سن کمی داشت، ولی با شجاعت وصف ناپذیر توانست در عملیات های مختلف بارها و بارها به نبرد تن به تن با دشمن برخیزد. در عملیات های سنگین منطقه شرکت می کرد و اصلا خستگی در او وجود نداشت و پس از مدتی با کسب تجارب جنگی در منطقه کردستان به عنوان یکی از نیروهای رده بالا از لحاظ عملیاتی انتخاب شد. ایشان در تاریخ ١٣٦١/٢/٢٠ از طریق سپاه پاسداران قروه راهی جبهه های جنگ شد.۲ در تاریخ ١٣٦٣/١/١ به عنوان فرمانده گردان عملیاتی سپاه مریوان و اطلاعات - عملیات سقز انتخاب گردید. همرزم او، علی اصغر طالبی، می گوید: «در عملیات پاکسازی توریور از توابع شهرستان سنندج - که فرماندهی آن به عهده ایشان بود- طرح عملیات بدین ترتیب بود که نیروها قبل از سپیده صبح باید ارتفاعات مشرف به روستای فوق را تصرف می کردند و استقرار می یافتند. بعد از چندین ساعت پیاده روی در کوه های منطقه به نزدیکی روستا رسیدیم. در این موقعیت حساس ناگاه تیری از دست یکی از برادران شلیک و دشمن از حضور نیروهای خودی در منطقه آگاه شد. در همین حال با هوشیاری و تدبیری که حمیدرضا کاوه داشت، دستور پیشروی سریع به سوی قله داد که ارتفاع آن از تمامی قله های منطقه بلندتر بود و نیروها را قبل از رسیدن دشمن به آنجا رساند. همین امر باعث شد دشمن ناکام بماند و شکست بخورند. ما توانستیم حدود چهل تن از اعضای گروهک های مسلح را به هلاکت برسانیم و در نهایت منطقه به تصرف کامل نیروهای سپاه درآمد. سرانجام حمیدرضا کاوه در تاریخ ١٣٦٤/٧/١٥ در محور کویزه کوره به کمین بیست نفر از ضد انقلابیون مسلح کومله افتاد و بعد از ساعتی جنگ نابرابر به شهادت رسید. حمیدرضا در وصیت نامه اش نوشته است: «دهان مرا باز بگذارید تا ببینند که تا آخرین لحظه کلمه لااله الاالله بر زبانم بوده است. چشمم را باز نگه دارید تا ببینند چشم بسته از این دنیا نرفته ام. دست هایم را از قبر بیرون بگذارید تا ببینند که با خود چیزی نمی برم و همچنین بر سر قبرم فشنگی بگذارید تا ببینند که تا آخرین لحظه و تا آخرین نفس و تا آخرین گلوله جنگیده ام و تسلیم نشده ام. از برادرم می خواهم که مبادا سنگر خونین مرا خالی بگذارد و دوست دارم که اسلحه رزم مرا دست گرفته و تا آخر جنگ بجنگد.» پیکر مطهرش را در گلزار شهدای شهرستان قروه کردستان به خاک سپردند.
وصیتنامه
:1612209 کاوه حمید رضا بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر انبیا سلام بر ائمه اطهار (ع ) سلام بر مهدى (عج ) منجى انسانها سلام بر نائبش امام خمینى این ابراهیم زمان و سلام بر پدر ومادر عزیزم من از ملت ایران میخواهم پیرو انقلاب وامام خمینى باشند وتا نابودى تمام ابر قدرتها دست از مبارزه وجهاد بر ندارید و این گروههاى مزدور وابسته به شرق و غرب را نابود کنندکه منافق خطرش بدتر از کافر است و خون این شهیدان را نگذارید از بین برود من از خانواده ام مى خواهم که وقتى خبر شهادت مرا شنیدند گریه و زارى نکنند که مبادا دشمن خوشحال شود چونکه شهادت مرگ نیست زندگى جاویدان است . تو اى پدر عزیز تو همچو کوهى استوار رسالت مرا به دنیا برسان و تو اى مادر عزیز تو همچو زینب پیام مرا با صبر و استقامت و بردبارى به ملت شهیدپروربرسان و از برادران و خواهران خودم مى خواهم با تقوا باشند و در اه خدا حرکت کنند و مبادا عملى انجام دهند که موجب خشم خدا شود . چشمان مرا باز بگذارید تا ببینند که چشم بسته این راه را نرفته ام ودستهایم را از قبر بیرون بگذارید تا ببینند که با خود چیزى نبرده ام به غیر از عمل. تفنگم را همچنان بدون فشنگ بر روى قبرم بگذارید تا ببینند که تا آخرین گلوله در مقابل دشمن جنگیدم دستهایم را گره کرده بگذارید تا ببینند تا آخرین قطره خونم تسلیم دشمن نشده ام . با رالها به پدر و مادرم صبرى چون على (ع )و فاطمه سلام الله علیها عنایت فرما تا بجاى گریه و زارى به درگاهت شکر و تسبیح گویند و السلام . این وصیتنامه در تاریخ 10/5/64نوشته شده است .