
شهید حاج هوشنگ ورمقانی
- تاریخ تولد: 08 تیر 1338
- فرزند: نمامعلي
- تاریخ شهادت: 01 تیر 1375
زندگینامه
هوشنگ ورمقانی، فرزند نمامعلی محبوبه اجاق، در سال ۱۳۳۸ در روستای ورمقان از توابع شهرستان سنقر متولد شد. تا پایان تحصیلات متوسطه درس خواند. پس از پیروزی انقلاب، در اوایل سال ۱۳۵۸ در جهاد سازندگی قروه در خدمت محرومان بود. همزمان با پیدایش گروهک های ضد انقلاب در منطقه کردستان به خدمت مقدس سربازی رفت و مدت ۲ سال خدمت سربازی اش را در لشکر ۲۸ پیاده کردستان خدمت کرد. هوشنگ ورمقانی به خاطر ایثار و شجاعتی که در راه مبارزه با گروهکها نشان داد، موفق به دریافت مدال رشادت و لیاقت از دست فرمانده وقت لشکر شد. در سال ۱۳۶۰ عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان قروه شد. در همان آغاز به عنوان فرمانده گردان ویژه نیروهای اعزامی از شهرستان قروه در نبرد با رژیم بعث عراق، خطی را در قصر شیرین تحویل گرفت. در سال ۱۳۶۱ به عنوان جانشین واحد پرسنلی در تیپ دیواندره منصوب شد. در سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج سه فرزند پسر و یک فرزند دختر می باشد. در سال ۱۳۶۴ به عنوان جانشین محور عملیاتی در تیپ ۳۹ بیت المقدس منصوب شد. تا پایان جنگ تحمیلی به عنوان جانشین ستاد و فرمانده تیپ در جبهه های جنوب و جزیره مجنون خالصانه و شجاعانه به مبارزه پرداخت. هوشنگ بسیار با ادب و متین بود، به طوری که یکی از فرماندهان سپاه پس از چندی رفت و آمد با او درباره اش چنین می گوید: «اگر ذره ای از ادب حاجی را به تمام دنیا تقسیم نماییم، بدون شک کسی را به عنوان بی ادب نخواهیم داشت.» او بسیار مهربان و دلسوز بود واز هیچ کمکی به دیگران دریغ نمی کرد. غلامرضا ارزنگ، همرزمش، تعریف می کند: «من و حاجی در مسیر جاده ای می رفتیم و حاجی راننده بود. در جاده ای کوهستانی بودیم. همین که مسیر گردنه ای را پشت سر گذراندیم، کناره جاده مردی ماشینش خراب شده بود و در حال تعمیر ماشینش بود و زن و بچه هایش کنار او ایستاده بودند، حاجی ماشین را کنار زد و از ماشین پیاده شد و به طرف مرد رفت. حاجی نگاهی به موتور انداخت، آستین هایش را بالا زد و تلاش کرد تا ماشین را تعمیر کند، اما موفق نشد. رو به من کرد و گفت: شما اینجا باشید تا دنبال مکانیک بروم، او مکانیک آورد و پس از نیم ساعت ماشین درست شد. آن مرد به همراه خانواده اش از حاجی به خاطر آوردن مکانیک و همینطور به خاطر این که دست و لباسهایش کثیف شده بود، تشکر کردند. حاجی در جواب گفت: کاری نکردیم، وظیفه ماست که به مردم محروم این منطقه خدمت کنیم.» حاجی دوباره مکانیک را به مقصدش رساند. او ساده بود. لباس های ساده و کهنه می پوشید و در عین حال تمیز و مرتب بود. گاهی اوقات ماه ها برای خودش لباس و کفش نمی خرید و وقتی که پدرش به او یادآوری می کرد. می گفت: «پدر جان، مطمئنم کسانی هستند که لباس های کهنه می پوشند و بچه هایشان را با دمپایی به مدرسه می فرستند، پس سزاوار نیست که من به فکر خرید لباس باشم.» هنگامی که پدرش برایش کفش نو تهیه می کند و او به همراه دوستاش بیرون می رود، وقتی که برمی گردد، پدرش با کمال تعجب می بیند که کفش های کهنه پوشیده. پدرش از او می پرسد: «کفشهایت کو؟» هوشنگ با لبخندی شیرین می گوید: «رفتیم مسجد نماز بخوانیم، وقتی برگشتیم دیدم کفشها نیست.» یکی از دوستانش طاقت نیاورد و حقیقت را این طور بیان کرد: «توی پیاده رو می رفتیم، پیرمردی فقیر را دیدیم که کفش های کهنه ای داشت، هوشنگ به طرف او رفت و کفش های نواش را با کفشهای کهنه او عوض کرد.» حاجی شهادت را مونس خود می دانست و لحظه ای از یاد آن غافل نمی ماند. به گفته یکی از همرزمانش، او در هر بحثی به نوعی از شهادت سخن به میان می آورد و حتی لحظه ای بیکار نمینشست و برای خود سنگ قبر درست می کرد و سنگ قبر می نوشت. یک نمونه از سنگ قبرهایی که حاجی در زمان حیات خود نوشته، حالا باقی مانده است. او بسیار ساده و بی تکبر بود. مغرور نبود. با این که فرمانده بود، بیشتر اوقات با نیروهای تحت امر خود غذا می خورد. با کمال تواضع و فروتنی با نیروهایش برخورد می کرد. او حتی به سربازانی که پول برای رفتن به مرخصی نداشتند، کمک می کرد و هزینه رفت و برگشت آنان را شخصا متقبل می شد. ورمقانی در محضر شهدا احساس شرمندگی می کرد. هر گاه در گلزار شهدا حضور می یافت، بدون استثنا درجه پرسنلی خود را بر می داشت و در جیب می گذاشت. او خود را در مقابل شهدا حقیر و وامانده می پنداشت و هرگز به خود اجازه نمی داد در محضر کسانی که به بالاترین درجه معنوی نایل گشتند، با درجه دنیایی خود حاضر شود. حاجی با الگوگیری از عدالت حضرت امیرمومنان، علی (ع) عدالت و برابری را در هر امری رعایت می کرد. او در جواب عموی خود که اصرار داشت پسر او را از خط مقدم به پشت جبهه منتقل کند، می گوید: «عمو جان، شما پنج پسر دارید، اگر چهار پسر شما هم شهید شوند، باز یکی از آنها می ماند. پس آن پدری که تنها پسر خود را به خط مقدم جبهه می فرستد و تنها پسر او شهید می شود، چه بگوید؟ چه بخواهد؟» او پس از آن دستش را به طرف پیراهنش می برد و در حالی که پیراهنش را تکان می دهد خطاب به عموی خود می گوید: «عمو جان، این پیراهنی که در تن من می بینی، از خون شهیدان است. آیا شما اجازه میدهید که من به خون شهدا خیانت کنم؟» او همیشه آرزوی شهادت داشت و به خاطر این که از جمع شهیدان جا مانده بود، احساس ناراحتی می کرد. هوشنگ همیشه دست و پای مادر خود را می بوسید و از او می خواست که برای شهادت او دعا کند. آقای هادی مخدومی، همرزمش، تعریف می کند: «سال ۱۳۶۶ زمستان بسیار سختی در منطقه کردستان بود. قرار بود که تیپ ۳۹ بیت المقدس با همکاری سایر یگانهای سپاه از منطقه مریوان عملیات والفجر ۱۰ را انجام دهند. در ارتفاعات سورن- که محل استقرار تیپ ۳۹ بیت المقدس (ل ۲۲ بیت المقدس فعلی) بود- بعضی نقاط شاید ۵ الی ۶ متر برف بود و سرمای شدید و برف باعث مشکلات زیاد برای رزمنده ها شده بود. حاج هوشنگ با وجودی که فرمانده بود، یک گونی آب معدنی به پشت گرفته بود و برای بچه ها کار خدماتی می کرد. از این که بچه ها در عملیات پیروز می شدند، خوشحال بود. او با کوله پشتی پر از آب از کوه های سورن پایین می رفت. این عمل او تواضع و فروتنی این فرمانده را نشان می داد.» در سال ۱۳۶۸ برای گذراندن دوره دافوس در دانشگاه امام حسین به تهران معرفی شد و در آن دوره به عنوان دانشجوی ممتاز انتخاب گردید. بعد از طی دوره دافوس به عنوان یکی از ارکان تیپ بیت المقدس در طراحی برنامه های رزمی و ستادی نقش کلیدی و مهمی را انجام داد. در سال ۱۳۷۱ به سمت مسئول بازرسی و فرمانده یگان ویژه قرارگاه استانی شهید شهرامفر منصوب شد. در سال ۱۳۷۳ به عنوان پاسدار شایسته و در سال ۷۴ به عنوان پاسدار نمونه نیروی زمینی معرفی گردید. نمامعلی ورمقانی، پدرش، تعریف می کند: «هنگامی که می خواستم به حج بروم، همه اقوام و آشنایان را دعوت کردم و به همه گفتم که هر چه می خواهند بنویسند. در این میان هوشنگ نامه ای به من داد و گفت: پدرم این نامه را زمانی که در کنار قبر رسول اکرم (ص) رسیدی، باز کن. من هم آن زمان نامه را باز کردم، هوشنگ در نامه چنین نوشته بود: پدر عزیزم، دعا کنید که خداوند سال ۱۳۷۵ را سال شهادت من قرار دهد. اگر دعا نکنید مدیون هستید و برای امام عزیز و شهدا هم دعا کنید. من هم آنچه را که هوشنگ در نامه اش از من خواسته بود از حضرت محمد (ص) طلب حاجت کردم و خواستار عمر باعزت برای هوشنگ شدم.» سرانجام هوشنگ ورمقانی در غروب جمعه مورخه ٧٥/٤/١ در محور قهرآباد- سقز در کمین نیروهای ضد انقلاب افتاد و پس از ۴۵ روز مبارزه مسلحانه با آنها، همراه با همرزم خود، دلاور بسیجی عبدالرحمن مهربانی، به شهادت رسید. پدر شهید می گوید: «هنوز چند روزی از شهادت هوشنگ نگذشته بود که مردی از کارگران روستاهای اطراف به خانه مان آمد و بعد از اظهار تسلیت و همدردی گفت: من از اهالی روستای ورمقان هستم. هوشنگ به ما محبت بزرگی کرده. ما هیچ گاه خوبی هایش را فراموش نمی کنیم و در ادامه گفت: «من پسری دارم که سال ها از دو پا فلج است و اصلا نمی تواند راه برود موقعی که او را به مدرسه گذاشتیم مادرش مجبور بود که هر روز او را کول بگیرد و به مدرسه ببرد و برگرداند. به طوری که این اواخر کمرش به شدت درد می کرد. روزی اتفاقی هوشنگ همسرم را - که فرزندم را کول کرده بود- می بیند و به او قول کمک می دهد و چند روز بعد ویلچری برای ما فرستاد.» بعدها که بچه های سپاه به خانه مان آمدند، ماجرا را برایشان تعریف کردم. مسئول امور مالی سپاه گفت: اتفاقا آن روز حاج هوشنگ به دفترم آمد و تقاضای وام کرد. وقتی گفتم: چه خبره؟ گفت: ان شاء الله خیره. حالا می فهمم که وام را برای چه کاری می خواسته.» سردار شهید حاجی هوشنگ ورمقانی در قسمتی از مناجات نامه ی خود چنین نوشته است: «پروردگارا، به تو امیدوارم. گاه گاهی که سر مزار شهدا می رفتم، چند لحظه در میان قبری که آماده بود می خوابیدم. خدایا، احساس غربت و ترس می کردم. ای خدا، این غربت و این جدایی بین من و قبر را برطرف کن. خدایا، ما را با قبر و گلزار شهدا انیس و مونس گردان. خدایا، بین من و قبر جدایی نینداز. پروردگارا، از سنگینی گناه به تو پناه می برم. باور کن که اگر تمام خودروهای ترابری تیپ جمع شوند، گناهان من بیچاره را نمی توانند حمل کنند. خدایا، قلبمان سیاه است. خدایا، روسیاهم، ولی باز به عفو و کرم و بخشش تو امیدوارم. الهی ناامیدم مکن. پروردگارا، خانواده های محترم شهدا بر گردن ما حق بزرگی دارند و اینها عزیزان همه ملت هستند. توفیق عنایت فرما که ادامه دهنده ی راه شهدای عزیز اسلام باشیم.»