
شهید سیدمنصور بیاتیان
- تاریخ تولد: 15 مهر 1327
- فرزند: سيدمحمدعلي
- تاریخ شهادت: 04 شهریور 1363
زندگینامه
سید منصور بیاتیان سید منصور بیاتیان، فرزند سید محمدعلی و سیده گلچین، در سال ۱۳۲۷ در روستای دارغیاث از توابع شهرستان بیجار به دنیا آمد. مادرش، سیده گلچین غیاثیان، می گوید: «قبل از ۷ سالگی به مدرسه رفت و علاقه زیادی به مدرسه داشت.» تحصیلات خود را تا پایان چهارم ابتدایی گذراند.ه در کودکی فردی شجاع و پر جنب و جوش بود، البته هیچ کس را اذیت نمی کرد و نترس بود و این صفت ایشان باعث خوشحالی پدرش میشد. در سال های نوجوانی پدر بزرگوارش را از دست داد و خود سرپرستی خانواده را به عهده گرفت. مادرش می گوید: «در این سن در کارهای کشاورزی همکاری می کرد و هر روز صبح زودتر از سایر برادران از خواب برمی خاست. هر روز بعد از کار کشاورزی برای اقامه نماز به مسجد میرفت. بر گاهی اوقات مشغول مطالعه بود و بیشتر کتابهای مذهبی را مطالعه می کرد. ایشان به فقرا خیلی کمک می کرد. مثلا یک روز که به باغ برای چیدن انگور رفته بود، وقتی سبد انگور را به منزل آورد، دیدم مقدار کمی انگور داخل سبد مانده، هنگامی که از او پرسیدم، گفت: در میان راه به فرزندان مستمندان داده ام.» در سال ۱۳۴۷ جهت انجام خدمت سربازی عازم پادگان آموزشی خرم آباد شد که مدت ۲۴ ماه خدمت ایشان طول کشید.۱ سید منصور بیاتیان با خانم محترم فتحی زاده ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو دختر و دو پسر می باشد. " همسرش، محترم فتحی زاده، می گوید: «منصور از اخلاق و رفتار خوبی برخوردار بود. با ایمان و با تقوی بود و به امام و اهل بیت علاقه خاصی داشت. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)، اعلامیه های رهبر انقلاب را در روستای دارغیاث و دیگر روستاهای همجوار پخش می کرد و با ایراد سخنرانی جنایات رژیم شاه را بیان مینمود و برای شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های علیه رژیم از روستا به شهر می آمد.۱۵ مادرش می گوید: «قبل از پیروزی انقلاب برای نگهبانی از شهر با دوستانش به شهر می آمد و تا صبح نگهبانی می داد.» وقتی که نهضت اسلامی حضرت امام (ره) اوج گرفت، به حامیان آن نهضت پیوست و ضمن شرکت در کلیه فعالیت های سیاسی علیه رژیم منفور پهلوی به آگاه سازی مردم منطقه پرداخت. صمد قاسمی، دوستش، می گوید: «در یکی از روزهای آبان ماه سال ۱۳۵۷ بود که در حین راهپیمایی شاهد بودم که ایشان چند دستگاه ماشین از روستای دارغیاث برای شرکت در راهپیمایی آورده بودند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ و تشکیل کمیته انقلاب اسلامی، سید منصور همراه جمعی از مردم پاکدل روستای دارغیاث برای نگهبانی و حراست از انقلاب به شهر می آمد و با توجه به فاصله سی و پنج کیلومتری روستا از شهر و کمبود وسیله نقلیه پس از انجام نگهبانی برای کارهای کشاورزی به روستا باز می گشت. ایشان دامنه فعالیتش را ابتدا در منطقه بیجار، دیواندره، حسین آباد سنندج و سریش آباد و قروه شروع کرد و سپس برای انجام عملیات پاکسازی به مناطق تخت سلیمان، تکاب، بوکان، سردشت و سقز عزیمت نمود و به عنوان فرمانده عملیات در این مناطق در مقابل ضد انقلاب و دشمن بعثی حماسه ها آفرید و خواب را از دیدگان دشمن گرفت. در بهار سال ۱۳۵۸ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر بیجار تشکیل شد که ایشان از بنیانگذاران آن، در شرایط حساس منطقه بود. با عضویت در سپاه سرفصل پرباری در زندگی سید منصور گشوده شد. ایشان در سمت فرماندهی عملیات سپاه بیجار فعالیتی خالصانه و پیگیر برای سرکوبی ضد انقلاب در منطقه را آغاز کرد. کوچک ترین تحرکات نظامی ضد انقلاب را سرکوب می کرد و چون مردم مسلمان منطقه با شهید رابطه ای نزدیک داشتند، تمام اطلاعات و اخبار منطقه و حرکات ضد انقلاب را در اختیار او می گذاشتند. ایشان با بهره گیری از منابع اطلاعاتی مردمی منطقه، ضد انقلاب را از لحاظ نظامی و سیاسی در انزوای شدیدی قرار داده بود. در سال ۱۳۵۸ سید منصور به همراه جمعی از برادران سپاه بیجار برای سرکوب ضد انقلاب به شهر بوکان اعزام شد. ایشان با یاری خداوند متعال افراد ضد انقلاب را به ضعف و زبونی کشاند. محمدرضا قاسمی، دوستش، می گوید: «در اکثر پاکسازیهای کردستان با این برادر عزیز همراه بودم. من شهامت و شجاعت ایشان را آن طور که شایسته ایشان است نمی توانم بازگو کنم. این سردار رشید اسلام زمانی که به عملیات میرفتیم، قبل از عملیات سخنرانی می کرد و می فرمود: برادران عزیز، تا زمانی که ضد انقلاب داخل روستا است، شما حق هیچ گونه تیراندازی ندارید، چون زن و بچه های بی گناه کشته میشوند و ما در قیامت نمی توانیم جواب آنها را بدهیم.» سید منصور بیاتیان بیش از اندازه خوشرو و نورانی بود؛ چهره زیبا و جذابی داشت؛ وقتی که به صورت او نگاه می کردی حاضر نبودی نگاه خود را از چهره او بر گیری. اخم و افسردگی در چهره او دیده نمیشد. خوش زبانی او مشهور بود. سادگی و قناعت در وجود او موج میزد. هنگامی که در جمع مردم یا نیروهای تحت امر خود حاضر می شد، در پایین ترین جای مجلس می نشست. تواضع عجیبی داشت. هیچ گاه فرماندهی خود را وسیله ای برای ترقی مادی و غرور دنیایی قرار نمیداد. قلب رئوفی داشت. به محرومان و تهیدستان عشق می ورزید. نیروها و همرزمانش به وجود او افتخار می کردند.۲۴ همرزمش، اسماعیل صادقپور، می گوید: «بیشتر اوقات فراغت و بیکاری خود را قرآن می خواند و عبادت می کرد. بعضی اوقات برای دوستان رساله را توضیح میداد. پیرو خط امام بودن، محور توصیه هایش بود و می گفت: «نماز و قرآن بخوانید و اکثر اوقات جلسه قرآن تشکیل می داد. هدف ایشان از جبهه رفتن پیروزی اسلام و انقلاب و اجرای دستور امام (ره) بود. اسماعیل صادقپور، همچنین در باره زیرکی ایشان می گوید: «در روستای نجف آباد نزدیک غروب خبر میدهند که دشمن در یکی از روستاهای اطراف درگیر شده است. هنگامی که به روستای مذکور می رسند، می بینند که خبری از درگیری نیست. فکر می کنند که درگیری تمام شده است. می خواهند وارد روستا شوند که سیدمنصور می گوید: «نه، از پشت روستا حمله می کنیم.» زمانی که روستا را دور می زنند، می بینند که همه افراد دشمن آماده هستند و توطئهای چیده اند که با درایت سید شکست خوردند و در یک درگیری خیلی سنگین، تلفات زیادی به آنها وارد شد. دوستش، عیسی رستم زاده، می گوید: «همیشه خودش را کوچکتر از همه برادران می دانست. هیچ گاه به کسی دستور نمیداد. روشی که ایشان به کار می برد، در آن دستور نیز بود، اما به گونه ای بود که شخص خودش احساس مسئولیت می کرد و تمام کارهایش را درست انجام میداد. ما حدود چند نفر بودیم که بین ۱۸ تا ۲۰ سال داشتیم و ایشان همیشه می گفت: شما جوانها بهتر است کمتر در درگیری ها خودتان را نشان بدهید، شما جوان هستید و آینده انقلاب در دست شماست.» و نیز می گوید: «یک روز ایشان را دیدم در حال پوشیدن لباس و بستن تجهیزات خود بود. من فکر کردم ایشان عازم ماموریت است. چند دقیقه ای گذشت. من منتظر بودم که ایشان برود، اما از اتاق خارج نشد. بعدها دیدم که ایشان خوابیده است. حتی در حال خواب نیز آماده مبارزه با دشمن بود و این درس بزرگی برای ما بود که در رکاب سید منصور می جنگیدیم، البته جنگ ما با جنگیدن او فرق داشت.» دوست و همکارش، محمد کاظم مراغه، می گوید: «در مرداد ماه سال ۱۳۶۱ در درگیری شدید کومله و دمکرات با مردم خصوصا سپاه در شهر سقز بودیم. سید بسیار در تلاش بود و زحمتهای فراوانی را متحمل میشد. او همیشه در درگیری ها و کمینهای شبانه شرکت می کرد.» در سردشت با شناخت جغرافیایی منطقه و موقعیت نظامی آن و برخورد متین و اسلامی با مردم شهر و روستاهای منطقه سردشت و از طرف دیگر با انسجام نیروهای نظامی، فعالیتی چشم گیر را شروع کرد. بعد از چند ماه فعالیت در سپاه سردشت تلاش دلاورانه خود را در سپاه سرافراز سقز ادامه داد. صبر و استقامت این انسان وارسته و پیکار جوی مسلمان موجب شده بود که برادران عملیاتی سپاه سقز ایشان را به عنوان فرماندهای دلیر و پارسا، پیشتاز هجوم خود بر دشمن زبون بنامند." سید منصور بیاتیان در زمان خدمت در سپاه سقز از تاریخ ۲۰ / ۴ / ۱۳۵۸ تا ۲۹ / ۱۲ /۱۳۵۸ مسئول اطلاعات و از تاریخ ۱ / ۱ / ۱۳۵۹ تا ۴/ ۶ / ۱۳۶۳ فرمانده عملیات سپاه بود. سید منصور بیاتیان در تاریخ ۴/ ۶ /۱۳۶۳ طی یک درگیری با نیروهای ضدانقلاب در روستای آیچی سقز از ناحیه چپ سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. شهید در قسمتی از وصیت نامه خود نوشته است: «مادر، به تو گفته بودم که عاشق خدا هستم و اینک آمده ام تا در صحرای کربلای ایران در کنار کاروان حسین زمان، خمینی بت شکن، کاروانی از خون بسازم. آمده ام تا کالای ناقابلم را تقدیم به مولایم کنم و اما اگر پذیرفت کالای مرا. پس چند جمله می گویم که راجع به خود من است. اگر کشته شدم، مرا غسل ندهید، چون ننگ است برای شماء کسی که معلمش، حسین (ع)، را غسل نداده اند، خودش را غسل بدهند، پس کفن نپوشانید، چون حسین (ع) را کفن نپوشانیدند. بر مزارم گل نریزید، زیرا چه انصاف است کسی را که رهبرش را از میان نیزه و خنجر بیرون آوردند بر مزارش گل بریزند و بر مزارم گریه نکنید و برای امام حسین(ع) گریه کنید و اینک به مردم بگویید که ای یاران، شما را به خدا سوگند که امام خمینی را تنها نگذارید قلب خود را پاک کنید و همچنان محکم و استوار بر عقیده و ایمان خود باشید و زمان را برای ظهور حضرتش آماده و مهیاسازید و دست از یاری امام امت برندارید که زمان، زمان امتحان و آزمایش است.» پیکر مطهر شهید سید منصور بیاتیان را در گلزار شهدای شهرستان بیجار به خاک سپردند.