
شهید محمدامین رحمانی
- تاریخ تولد: 04 فروردین 1331
- فرزند: محمد
- تاریخ شهادت: 06 تیر 1363
زندگینامه
محمد امین رحمانی، فرزند محمد و عینا مرادی، در سال ۱۳۳۱ در روستای کلاته سنندج در استان کردستان به دنیا آمد. مادرش می گوید: «ما، در آن زمان رعیت بودیم و روی زمین کار می کردیم و یک دهم از داشت را برمی داشتیم که با تولد محمدامین صاحب یک تکه زمین شدیم و خودمان مالک شدیم. معمولا اوقات فراغت خود را در دوره خردسالی در کمک کردن به من در کارخانه می گذراند. ایشان از سال ۱۳۳۸ در مدرسه کلاته از توابع سنندج شروع به تحصیل نمود. از مدرسه که برمی گشت شروع به انجام تکالیف می کرد و بعد از آن در کارهای خانه به من کمک می کرد. یک بار پول جمع کرده بود و دفتری خریده بود. خیلی جالب بود، چون در آن دوران کمتر بچه ای در روستا بود که به فکر جمع کردن پول برای خرید لوازم التحریر باشد. او از تمام بچه های من فعالتر و کاری تر بود و بیشتر دوست داشت به صحرا برود و در کارها کمک می کرد و در مواقع بودن بچه های دیگر در منزل ساکتر و آرام تر بود.» برادرش، صابر رحمانی، می گوید: «بیشتر قرآن می خواند و معراج نامه رسول اکرم (ص) را- که به زبان کردی بود - مطالعه می کرد و برای دیگران با آهنگی خوش می خواند. ایشان بسیار متین و آرام بود و هیچ اعتراضی نسبت به مسایل و کمبودهای زندگی نمی کرد و هیچ توقعی نداشت. همیشه دوست داشت در تمامی جلسات اجتماعی و مراسم دینی و مذهبی شرکت کند و در مراسم دسته جمعی حضور یابد و اگر به مراسمی می رفت و در مسیر رفتن هر کسی را که میدید می گفت: شما باید حتما بیایید، ثواب دارد شاید دیگر فرصت نباشد در این مجالس شرکت کنید و به همه انگیزه میداد که در مراسم شرکت کنند.» مادرش می گوید: «نزدیکیهای ازدواجش تغییراتی در رفتار و کردارش ایجاد شد. خیلی مهربانتر شده بود و بیشتر احترام می گذاشت و اغلب کارهای خانواده را انجام میداد و رابطه اش با همه گرمتر شده بود.» محمد امین رحمانی در ۱۷ سالگی با خانم عینا رحمانی ازدواج کرد و بعد از مدتی مجددا با خانم طلا رحیمی ازدواج کرد. ثمره این ازدواج ها ۲ دختر و پسر می باشد. مادرش می گوید: «محمد امین یک حالت مردانه و با شخصیتی پیدا کرده بود و با همه سنگین تر و بهتر برخورد می کرد و خیلی بزرگوارتر شده بود. همسر اول، عینا رحمانی، می گوید: «با اوج گرفتن تظاهرات علیه رژیم شاه رفتار ایشان نیز عوض شد و ایشان به فکر وارد شدن به کمیته انقلاب افتاد. تقریبا روند عادی زندگی مان عوض شد و مقداری حال و هوای انقلاب را گرفت. او هیچ وقت حرف زور را نمی پذیرفت و بسیار کوشا و فعال بود و انسان بسیار زرنگی بود و همیشه در حال فعالیت و پویایی بود. بارزترین ویژگی ایشان این بود که برای مال دنیا ارزشی قایل نبود. و همچنین از احزاب منحرف مخصوصا از گروهک کومله بسیار بدش می آمد. در برابر مشکلات و گرفتاریها اکثرا مشورت می کرد. همیشه در ابتدای وجود مشکل، اول مشورت می کرد و تمام جوانب مشکل را می سنجید و بعد از آن سعی در حل مشکل می کرد.» از همان اوایل انقلاب وارد فعالیتهای سیاسی شد. جانبداری زیادی از انقلاب و حضور نیروهای غیر بومی در منطقه می کرد و از پشتیبانی این نیروها همیشه راضی و خشنود بود. بسیار مخالف گروهکها مخصوصا کومله بود همسر ایشان در ادامه می گوید: «در یک شب سرد و بارانی پاییز صدای در همه را میخکوب کرد و برادر شوهرم با ترس در را باز کرد. دیدم او که در باران خیس شده بود و همچنین آشفته بود و در حالی که از پایشان خون جاری بود خود را به داخل خانه انداخت و گفت: در آبادی پایین درگیری شده بود. حدودا بعد از چند ساعتی که خودش را خشک کرد و مقداری جان گرفت در حالی که یک ساعت از نیمه شب گذشته بود، در عین مردانگی در آن باران شدید دوباره از منزل به طرف مقر پیاده به راه افتاد و در حالی که امکان داشت در راه به ضد انقلابیون برخورد کند.» همسرش، طلا رحیمی، می گوید: «آرزوهای بزرگی در سر داشت؛ عظمت اسلام، استمرار انقلاب با انقلاب جهانی و تربیت فرزندانی صالح و متدین و پای بند به اسلام و انقلاب. ایشان سخت پایبند به اسلام و جمهوری اسلامی بود. به استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی اعتقاد راسخ داشت و در جهت رفع غائله کردستان و قطع ریشه های ضد انقلاب ایشان حتی یک ثانیه آسایش و فراغت نداشت. انگیزه ایشان از جبهه رفتن در درجه اول جلب رضای خداوند بود. او عقیده داشت که عوامل ضد انقلاب وابسته به بیگانه است و کردستان باید از فتنه های آنان پاک شود و نهادهای جمهوری اسلامی در کردستان باید استحکام یابد.» دوست و همرزم ایشان، احمد سقزی، می گوید: «از سه چیز خوشش می آمد؛ اول اینکه سریع به جواب برسد و دوم اینکه از کمترین نیرو استفاده کند و سوم این که دوست داشت کار به نحو احسن انجام گیرد و علاقه شدیدی به عملیات های رزمی و نظامی داشت.» برادرش می گوید: «ایشان هیچ قانون و مرجعی را نمی شناخت و جمهوری اسلامی را به عنوان مرجع انتخاب کرده بود و حتی اوایل تشکیل سپاه ایشان تعدادی از جوانان روستا را به عنوان نیروی محافظ روستا بسیج کرده بود و در برابر افرادی که باعث ناآرامی منطقه آمده بودند، دفاع کنند.» همرزم ایشان می گوید: «فعالیت های مذهبی او این بود که واجبات را انجام می داد و از محرمات دوری می جست و حتی در عملیاتی که بودیم دوست داشت نماز جماعت را برگزار کنیم.» ایشان دوست داشت که کارهای جمعی خوب و منظم انجام شود و همیشه دوست داشت کارها سریع انجام شود. نظرات همه را می سنجید و می پرسید و بعد از آن بسیار مقتدر و عالی کار را انجام می داد. در یکی از عملیاتها- هنگامی که وارد منطقه شد- ما نزدیک هزار نفر نیرو را از دست داده بودیم. ایشان در آن موقع از ناحیه پا آسیب دیده بود و با عصا راه می رفت. اما در آن حال که نیروها را در آن وضع دید آنقدر خشمگین و ناراحت شد که می خواست با چنگ و دندان سینه کوه را بشکافد و دشمن را بدرد. آن حالت ایشان در نیروهای ما روحیه عجیبی را به جا گذاشت که با فرماندهی خودش روستا و ارتفاع مورد نظر را فتح کردند. محوری بود به نام توری در این محور مهم و سخت بود. آنجا توسط محمدامین در ساعت ۱۲ شب با ۵ نفر و ۸ آرپی جی زن تصرف شد و از وجود ضد انقلابیون پاک شد. محمدامین رحمانی با مسئولیت فرمانده گردان ضربت حضرت رسول اکرم (ص) سنندج در ششم تیر ماه سال ۱۳۶۳ به وسیله ضد انقلابیون ترور شد و به شهادت رسید. مادر شهید می گوید: «سه نفر موتور سوار نزدیک غروب نامه ای را به او دادند و در حین قرائت نامه او را ترور کردند.» مادر شهید، عنیا مرادی، می گوید: «ایشان یک روز به من گفت که خواب دیده ام که دارم گندم زیادی را آب میدهم و در یک مکان با صفا هستم و از آب دادن گندمها خیلی لذت میبرم. بعد از بیدار شدن و گفتن خواب به من گفت: ممکن است شهید شوم. روز بعد از آن خواب جسد بی روح فرزندم را دیدم، در حالی که از سرش خون فوران می کرد. با خود گفتم: درست است گندمهای انقلاب را آبیاری کن.» همرزم شهید، می گوید: «سه روز قبل از شهادت ایشان در سپاه جلسه ای تشکیل شد. در آن موقع شهید افیونی در حال دیگری بود و به عملیات مریوان رفته بود. شهید رحمانی گفت: اگر افیونی شهید شد، طولی نمی کشد که من هم شهید می شوم. روز بعد از جلسه خبر شهادت شهید افیونی را دادند و سه روز پس از آن رحمانی به شهادت رسید.» شهید محمد امین رحمانی را در بهشت محمدی شهرستان سنندج به خاک سپردند.